تبليغاتX
نیمکت

نیمکت

 
"خواجه نصير الدين " دانشمند يگانه ي روزگار در بغداد مرا درسي آموخت که همه ي درس بزرگان در همه ي زندگانيم برابر آن حقير مي نمايد و آن اين است :
در بغداد هرروز بسيار خبرها مي رسيد از دزدي , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزي خواجه نصير الدين مرا گفت مي داني از بهر چيست که جماعت مسلمان از هر جماعت ديگر بيشتر گنه مي کنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش مي دانند ؟من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر ندانسته اي را بدانم .
خواجه نصير الدين فرمود :اي شيخ تو کوششها در دين مبين کرده اي و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را مي داني . و همانا محمد و جانشينانش بسيار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر مي خيزد تا هنگامي که شبانگاه با بانويش همبستر مي شود , راه بر او شناسانده شده است .اما چه سري است که هيچ کدام از ايشان ذره اي بر اخلاق نيستند و بي اخلاق ترين مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلماني اش که از وجدان بيدار او است.

در اسلام تو را مي گويند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکي نيست .
غيبت مکن ... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکي نيست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکي نيست .
و اين " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلماني به گمان خود ديگري را نابکار و نامسلمان مي داند و اجازه هر پستي را به خود مي دهد و خدا را نيز از خود راضي و شادمان مي بيند .
و راز نابخردي و پستي مسلمانان در همين است اي شيخ کسلان ....

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط سیما و یوحنا  | 


قراره يه عمر با من باشه
همه چيمو باهاش شريکم
اينجا رو که يه فضاي مجازيه جاي خودش
هر چند شايد با اين کارم دختراي مجردو فراري بدم ولي هر کي لزر ميخوره پاي خربزه ميشينه !!! مگه نه

 ورود اين تازه وارد رو به جمع خودمون تبريک ميگيم
خوش اومدي

+ نوشته شده در  ساعت 22:44  توسط سیما و یوحنا  | 


مجال
بي رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.

از بهار
حظّ تماشايي نچشيدم،
که قفس
باغ را پژمرده مي کند.

از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسه ي ناسيراب.

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز مي بريم، -
که بي شايبه ي حجابي
با خاک
عاشقانه
در آميختن مي خواهم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:0  توسط سیما و یوحنا  | 


چشم مرا بستند
در گیر و دار کشف رمز صبح
آزادی و من ، من و انسان
هر سه را بردند پوتین ها
یک ماه حتا نور را ...
تاریخ هم
در آن فضا فرسود
میدان آزادی زنی زیبا
میان دود و ماشین ها
سربازها هم عکس می گیرند
با این زن و میخوابند
اما اگر یک قدم بردارد او
له میشود زیر...
.
.
.
.
چشم مرا بستند
اما هي کبوترهاي آزادي

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:51  توسط سیما و یوحنا  | 

هفته ی گذشته توی دبی وقی داشتم برمیگشتم هتل یه ماشین گرفتم که رانندش یه جوون پاکستانی  بود. اون عاشق دخترهای شیرازی ایران بود و میگفتم شما ملت خوشبختی هستین که دختر های شیرازی دارین و احمدی نژاد. داشتم شاخ در میاوردم...دخترهای شیرازی و احمدی نژاد!!!وقتی بیشتر حرف زد و گفت که احمدی نژاد مثل شیر جلوی آمریکا ایستاده و من طرفدارشم . دیدم مردک فکر کرده داره درمورد رئیس علی دلواری حرف میزنه.بیچاره نمیدونه همین سوپر قهرمانش پول نفت میپیچونه و گشت میزاه توی خیابونا تا دخترایی که بوت میپوشن رو دستگیر کنه.یه ذره بیشتر که حرف زد داشتم خفه میشدم از خنده .میگفت : احمدی نژاد باید توی کیش خودتون دیسکو بزاره و کاباره و کنسرت تا ببینی چه قدر از دبی بیشتر میان اونجا!!!

جالبه کسی که با افکار طالبانیش همه چیزو مسخره کرده کجا و احمدی نژاد توی ذهن این بابا کجا ...شاید مردمی که ۴ سال پیش مثل این غریبه فکر کردن - که کوتوله ها شدن رئیس جمهورشون.

تجربه ۴ سال اخیر نشان داد که چگونه یک خودکامه میتوانه تمام شوون زندگی فردی مردمی را تغییر بده .امسال تجربه ی قبل را تکرار نکنیم و و هر یک از ما یک رسانه بشویم در خدمت آینده ی خودمون و سرزمین زیبامون .

شاید فردا رو بهتر از این را بتوانیم بسازم هنوز که دیر نشده...

شاید فردا بعد از انتخاب میر حسین موسوی با افتخار سر را بالا بگیریم و به هم اس ام اس تبریک بزنیم..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:25  توسط سیما و یوحنا  | 

 

در لطیفه ایی از جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا میکند  . او که میداند سانسورچی ها همه ی نامه ها را میخوانند ، به دوستانش میگوید "بیایید یک رمز تعیین کنیم ؛ اگر نامه ایی که از طرف من دریافت میکنید با مرکب آبی معمولی نوشته باشم بدانید که هر آنچه در آن نوشته ام حقیقت است و درست خبر رسانده ام ولی اگر نامه را با مرکب قرمز نوشته بودم بدانید که هر آنچه در آن نوشته ام سراپا دروغ است ."
یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت میکنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است ؛ " اینجا همه چیز عالی است ، مغازه ها پر ، غذا فراوان ، آپارتمانها بزرگ و گرم و نرم ، سینما ها فیلمهای غربی نمایش میدهند و تا بخواهید دختران زیبا رو – تنها چیزی که نمیتوان پیدا کرد مرکب قرمز است . "


بخشی از کتاب " به برهوت حقیقت خوش آمدید " نوشته ی اسلاوی ژیژک و ترجمه فتاح محمدی... .

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:53  توسط سیما و یوحنا  | 

 

فقط یه خبر بد میتونست اینطوریم کنه
پژمرده ومچاله شدم توی خودم
روزنامه اعتماد در گزارشی خبر داده بود : به علت آلودگی هوای تهران کلاغها از این شهر دارن میرن
یعنی میتونین پارک شهر رو بدون کلاغ مجسم کنین
یعنی میشه مدرسه شهید مطهری رو با اون گنبد خوشگلش بدون کلاغ های عصرش دید
حیاط موزه ی معاصر ، پارک لاله رو...
اونقدر هوا آلوده شده که دیگه دارن به زور نفس میکشن

بجز کلاغا چی رو داره این شهر و آدماش از ما میگیرن
دیگه یادمون رفته توی خیابون به هم لبخند بزنیم
هومون حرف خوبی میزد میگفت : اونقدر از انسانیت دور شدیم که اگه توی خیابون یه ماشین به یه ماشین دیگه راه بده تا رد بشه طرف از ذوق میخواد بیاد پایین وسر تا پای راننده رو ماچ کنه .
اینقدر از همدورشدیم که دیگه فراموش کردیم برای هم کلاه از سر برداریم و بگیم بفرمایید اول شما...

کلاغامون ، خنده هامون ، گلامون ، آزادیامون ، شادیامون ، دوستامون ، حتی نوع لباس پوشیدنامون ، از ما گرفتن
حالا دیگه کس دیگه میگه چطوری بگردیم چطوری راه بریم و در خونه وخیابون چطور رفتار کنیم
شاید یه روزی خونه و خانوادمونو از ما گرفتن
مثل کلاغای پارک شهر که حالا نه خواهر کنارشونه نه برادر و نه خونه دارن،
نه دیگه صدای غار غارشون عصرامون خط خطی میکنه

به قول محمد صالح علاء دلم دشتی شده 
هوای  این ترانه دشتی رو دارم؛
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شب تیره چو زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون...

  

+ نوشته شده در  ساعت 8:44  توسط سیما و یوحنا  | 

 

- یه پنجشنبه و جمعه ی افتضاح یعنی این :

- پنجشنبه بد یعنی اینکه یه قراریکه یه هفتس منتظرشی به هم بخوره ، اونجا بود که باید حدس         میزدم یه آخر هفته ی رویایی در انتظارمه !!!...

- تو همون موقع ها که داشتم به شانسم میبالیدم پرسپولیس با گل باقری به خودی شکست خورد.

- شب خبر دیدار صفار هرندی این موجود کوچک ذره بینی از فیلم چرند اخراجی (2) و تبلیغات پشت صحنه ی این اثر چِندش ! میتونست عصر یه آدم عادی روخراب کنه چه برسه به من که روی صندلی بد شانسی لم دادم، نمیدونم چرا از این دوتا موجود بدم می یاد یکی اونی که اسمشو دیگه نمیخوام بیارم و یکی این " د ه  ن م ک ی " . من اگه مسئول شرکت مخابرات و یا سانسور در جهان !!! بودم میدادم اسم این بابا رو فیلتر کنن تا نتونن حتی برای باغ وحش اسمشو سرچ کنن . بدم میاد دیگه دست خودم نیست ...

- صبح جمعه اول وقت یه مهمون نا خونده داشتم به اسم اَهورا ...اون خیلی بچس ولی امروز  در طبقه بندی بد شانسی ها جاداره حداقل فعلا تا بزرگتر بشه ...

- وایسین داشت یه کم بهم خوش میگذشت وبلاگ محمد کاظم کاظمی با یه پست و مقاله ی خوب در مورد مولانا و وبلاگ شیوا با کلی مطالب جالب ( نمیدونم چرا لینکش نمی دم، خودتون بگردین دنبالش ) و وبلاگ لیلی نیکو نظر و یه وبلاگ جدید وخوب به نام گلخونه ...  همه ی اینا یعنی کمی اوقات خوب پاییزی .

- عجیب این روزا  دارم فیلم میبینم و میخرم ، جدی گرفتم این به روز شدن رو مثل اینکه.طرفای ظهر wall.e رو دیدم ، کارتونه خوبیه که میتونه دل آدمو واسه خیلی چیزا تنگ کنه . از زمین تا آسمون تا یه موسیقی قدیمیو و خیلی چیزای خوبه دیگه ...

- خواب عصر ولی پایانی بود برای این خوشی های کوچولو . گفتم حالا که دارم میخوابم بزار گوشیمو سایلنت کنم تا کسی از صدای زنگ اون بیدار نشه ولی تنها کسی که به این حقوق کوچک بشری توخونه پایبند بود ظاهرا بنده بودم و اصلا دریغ از  ...

- بد شانسی هام با ادامه ی برد استقلال تکمیل شد و بدتر ازاون تیم ملی جوانان از عربستان خورد تا دیگه صدام در نیاد و برم توی لک ...

- حالادارم مثل wall.e تو  لباسای پاییزی زمستونیمو میگردم تا لباس گرم پیدا کنم ... آخ که چقدر خاطره ، جای همه چیزای خوب خالی ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:29  توسط سیما و یوحنا  | 

تو این چند روز غیر از تغییر آداب غذایی واسه خاطر ماه رمضون بلای دیگه ایی که سرم اومده دوری از خونس
سر ضبط یه پروژه تلویزیونی ام که کارمون به دلیل کمبود وقت پشت هم و پر تراکمه
دوری از خونه ، خستگی ، و  ماه رمضون هر کدوم به تنهایی میتونن آدمو از پا در بیارن حالا منو باش که همه ی این ماجراها با هم سرم اومده
تو همین شبای کار فقط یه کتاب خوب میتونست منو تازه کنه
کتاب " دهان ۱ "  چاپ نشر "  ماه ریز "
و مثلا این شعر این کتاب از   "نیما ایمانی" کودک ۷ ساله


سلام ، چه اسراری داری برای

من که بزرگ بشم ، هالا

من که دوست ندارم که

بزرگ بشید چون پیر

میشی .

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:53  توسط سیما و یوحنا  | 

 

گاليله  می گه :  بدبخت مردمي که نياز به قهرمان دارند
آره همین ،
لیچارهایم را درون دلم میریزم
به قول بچه ها فقط تیم خودمو تشویق میکنم و راهمو میرم تا فعلابه قول لیلی نیکو نظر :  " گرما، گراني، بي‌برقي، ديکتاتوري. تازه هيجان‌انگيز شده. مي‌خواهم ببينم آخرش چه مي‌شود! کنجکاوم از اين بدترش را ببينم " .

خسرو مُرد
بهترین لقب را مهرجویی به او داد : دایی سینمای ایران
و بهترین نامه را کیانیان برایش نوشت
و بهترین بدرقه را مردم برایش انجام دادن
حمید هامون رفت
یادش و بازیهایش زنده است ،
و باز به قول رضا کیانیان به امید دیدار...

مراسم یادبود زنده‌ یاد خسرو شکیبایی در مسجد جامع شهرک قدس .

دو شعر از قدیمترا میگذارم براتون تا شاید یاد گذشته ها تازه نگهمون داره...

(1)

همیشه ماه !
از آن من میشد
وقتی شبها روی ایوان میخوابیدیم
و با ستاره ها بازی میکردیم
امشب ماه رفته است
و من مانده ام
با ستاره ها
که شکل ایستگاهی شده اند
که تو در آن
برایم دست تکان می دهی

 (2)

برای باران
که سیل بند زده اید
برای برف
که اسماعیل  با پارویش را
جار میزنید درون کوچه هایتان
برای آواز جوبها
که گلویش گرفته از پس مانده هایتان
دلم نگرفت...
بغض می کنم برای دماوند
که پشت برجهایتان
فراموشش کرده اید

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:1  توسط سیما و یوحنا  | 


روز اول که در اتاقشو باز کردم يه پير زنی جلوم واستاده بود کپي فاطي کماندو هاي دانشکده ، با همچو پوششي که فقط مقداري از بالاي ابروشو نپوشونده بود تا روي چونش...  تو دلم همون لحظه ي اول گفتم واي خداي من  اين زنه نه تنها کارمو راه نميندازه بلکه اگه بيخود برم تو اتاقش و دليل منطقي براي مزاحمتام نداشته باشم آنچنان جيغي ميزنه و نفريني ميکنه که در جا تبديل ميشم به يه تخته سنگ.
چند ثانيه ماتم برده بود وهمينطور توي خيالات خودم ميلوليدم تا اينکه لبخندي زد و  اول سلام کرد !!! جوابشو مثل ادماي که به يه دايناسور دارن جواب سلام ميدن با تعجب و ترسي پنهان دادم ....
روزها گذشت و چيزي که بين ما ردو بدل ميشد چيزي نبود جز لبخندو مهرباني و خوبي .
پير زن عجوزه حالا بهترين آدمي بود که تواتاقاي سيماني سازمان ميشناختم ، مهربان و خنده رو و کار کشا ، تو اتاقش يه آکواريوم پر از ماهي داشت و گلهاي متعدد و فايل هايي مرتب و تميز ، پشت سرش  نمايي از آسمان بود و تپه اي که پر از درخت و گل و سبزه زار بود ولي من حجم کوچکي بودم که هر چه ميگذشت از تمام اين ها بيشتر خجالت ميکشيدم ، تا اينکه  تصميم گرفتم بهش حقيقت و بگم و با کادويي چيزي هم عذر خواهي کنم و  هم تلافي محبتهاشو کرده باشم ....
چند روزي شد که نبود منم کمتر به اونجا ميرفتم ، خانم جووني پشت ميزش ميشست . 
 يه روز خشکم زد ، وقتي که پرسيدم کجاست ؟ خانم جوون به جاي اينکه بگه رفته مسافرت يا کسالت داشته يا مرخصي يا به بخش ديگه اي منتقل شده ، گفت همين چهارشنبه ي پيش باز نشست شد.
پرت شدم ته يه چاه که فقط اون پير زن مهربون ميتونست دستمو بگيره و بياره بالا
وقتي به خودم اومدم زن جوون داشت با من همدردي ميکرد و گفت از بهترين همکاراي ما در اين چند سال بود و گريه ي کوچکي کرده بود
 من ولي با ماهي ها و گلها و فايلها رها شده بودم ته جاه ...

اگه اینجا نبود دق میکردم
خانم اميني منو ببخش و حلالم کن  

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:10  توسط سیما و یوحنا  | 



اتفاقای کوچیک در زندگی چقدر بعضی وقتا جالبن
اونا انگار آدمو تازه میکنن
این اتفاقا انگار رو تنت صابون میزنه و لیز میشی و  اسطحکاکتو با سطح خشن زندگی کم میکنه
مثلاً اینکه بعد از مدتها کار با فتوشاپ بفهمی اگه کلید شیفتو بگیری میشه همه  کارها یه جور دیگه انجامداد
یا اینکه یه کفش قدیمی دوست داشتنی داشته باشی ، تازه بفهمی اگه بنداشو محکمتر ببندی دیگه پاهاتو نمی زنه
 یا تصمیم این که تو اتاقت  تو ظرف شکلات از این به بعد پاستیل بریزی
یا از فردا مسیر برگشتن به خونه رو یه کوچولو تغییر بدی
وای نمیدونی چه حالی میده


من تا حد بنز عاشق این اتفاقای کوچولو ام...

+ نوشته شده در  ساعت 8:40  توسط سیما و یوحنا  | 

 

برای دو راهی
شعرهای زیادی سروده اند
و برای چشمهای تو
ولی برای قلب من
تنها
تردید را آفریدند . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:10  توسط سیما و یوحنا  | 

 

بعد از فوت قیصر امین پور به درستی دیگه دستم به شعر و وبلاگ نوشتن

نمی رفت تا امروز …
رفتم شورای شعر و موسیقی صدا و سیما حال پرس یه استاد و دوست

قدیمی
که دلم  افتاد تو حوض خاطرات کهنه
این اولین شعر رسمیه منه
به تاریخ 24 بهمن 1379
کاری که همین روزا  وارد 7 سالگیش میشه

 

آسمان سیاه کلاغ زده ،
درختان اتفاق زرد ،
و نیمکتهای آرامش خاکستری .
ساعت خمیازه های مکرر ،
در تمام پوچی قدمهایتان شریکم .
شما ، که آبستن پیچکهای انزوائید …
روزهای نیامده ،
خمیازه هایم را ثبت کنید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:1  توسط سیما و یوحنا  | 

دلم برای نگاهش که همیشه رو به آسمان بود تنگ می شود
آه خاطرات سفر زنجان...
آه خاطرات خانه ی امام زاده باغ فیض...
آه ...دختر کوچکش
شعر کوچکش که چقدر بابایی است ...
 

از پله های دانشگاه تهران بالا میرفتیم من  پر از شوق هم کلامی با استاد و او پر از خستگی از روزها که همچون پله ها ی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پشت سر می گذاشت . صبر کردیم تا استاد نفسی تازه کند ، کرخت می آمد و خسته ...
از میان آن همه واژه ی در ذهنش تنها آنهایی را انتخاب می کرد که فکر میکرد منِ بی سواد خواهم فهمید .
مثل ، انگار پیر شدم
مثل  ، چرا آسانسور خراب است
نه وارد متون کهن ادبی می شد نه نظریه های ادبی را بالا پایین میکرد تا مرا  سر خورده نکند از هم قدمی با استاد . ساده حرف می زد همچون شعرهایش سهل و متتنع...
دختری سلام کرد و زودتر از استاد رفت
عجب کیف سنگینی داشت ولی سنگینی شانه هایش از اینها هم بیشتر می نمود ، گویی سنگی را به بالا حل می داد .
نفسی روی طبقه ی اول تازه که کردیم استاد گرمارودی را دیدیم
 او نیزگرم بود و نفس نفس زنان  ، انگار گیر افتاده بود لای پله های خسته ی دانشکده ادبیات...
سخنرانی داشت ولی کمی زودتر آمده بود شاید حدودا 20 دقیقه استاد با دیدن استاد گرمارودی گل از گلش شکفت ، دیگر نه از آن خستگی خبری بود نه از آن کرختی .تازه بود تازه مثل همین ترانه...
از استاد بعد از احوالپرسی خواست که سر کلاس او بیاید و برای شاگردانش صحبت کند
اسرار پشت اسرار
گرمارودی پذیرفت
مرا که معرفی کرد انگار یکی از فرزندش را میگفت استاد گرما رودی نگاهی کردو مرا به گرمی پذیرفت.مهربان بود و با ادب .من که برای شرکت در کلاسهای استاد به دانشگاه می رفتم و گاهی چون دانشجو نبودم مرا راه نمی دادند از این که بجای استاد باید  دیگری سر کلاسش برود و من تا هفته ی بعد باید با شانس دیدن استاد یه قل دو قل بازی کنم کمی دلگیر شدم .
سه  نفری بالا رفتیم...
دانشجویی از پله ها پایین آمد به استاد که رسید گفت می رود تا جزوه ها را کپی کند ,  و رفت
به کلاس که رسیدیم  استاد گرمارودی را به پشت تریبون برد و خودش نشست روی نیمکتها .اول به زیبایی و نرمی استاد علی موسوی گرمارودی را معرفی کرد و سپس از او سوالهایی در مورد ادبیات معاصر نمود .
استاد قیصر امین پور آن روز بهترین درسهای ادبیات را به من داد
احترام ، سخاوت ، بزرگی و متانت

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را        
محوتوام چنان که ستاره به چشم صبح
یا  شبنم سپیده  دمان آقتاب  را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:58  توسط سیما و یوحنا  | 


می خواستم خیلی چیزا بگم
که مثلا چرا کلی روزنامه نگار  رو گرفتن
یا مثلا این کشور اونقدر ضعیف شده که رئیس شورای صنفی اتوبوسرانانیش رو  دوباره همین چند وقت پیش گرفتن
شرق و هم میهن رو بستن
به علی سنتوری اجازه اکران ندادن
و و و خیلی چیزای دیگه
همه ی اینا یه طرف
یه داستان نویس آروم و متین و بی سر رو صدا رو این روزا به جرم ؟؟؟ دوباره دارن میفرستن زندان
فکر کنید جرمش چیه
حرفی بر علیه نظام زده؟    نه
به مقدسات توهین کرده ؟    نه
چک کشیده ؟    نه
روابط نا مشروع داشته ؟    نه
پولشویی کرده؟    نه
رشوه داده ؟    نه
دروغ گفته ؟    نه
غیبت کرده؟    نه
رو زمین تف کرده؟    نه
موقع سوار شدن بلیط نداد؟    نه
میدونید ,اون داستان نوشته
خب حتما همه فهمیدید بله
من هم یعقوب یادعلی نویسنده مجموعه داستان احتمال پرسه و شوخی رو به زندان محکوم می کنم
باشه تا درس عبرت سایرین بشه
به اینجا   برین  تا بیشتر بدونین

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:31  توسط سیما و یوحنا  | 

... 

باران پر از داستانهای لطیف بود

ولی سقفها

تنهالکه های زرد را

برای دیوار ها تعریف کردند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:34  توسط سیما و یوحنا  | 

 

 

 

 

داریم در زمان بعد از حکم زندگی می کینم

و این قسمت از زندگیمونو میگن زمان اکران رئیس...

بیایین این طوری برای بچه ها مون تعریف کنیم که چطور صف میکشیدیم تا آخرین فیلم ِفیلمسازی رو ببینم که دیگه تکرار نشد, نه تنها تکرار نشد بلکه نتونست خودشو هم تکرار کنه.

سربازهای جمعه رو ساخت ولی نتونست یه پلان از گوزنها رو تکرار کنه.

فیلم سازی که با گوگوش ازدواج کرد ولی نتونست یه زره از مافیهایی که عاشقش بود رو دور بزنه.

فیلم سازی که تنها آرزوش" ساختن یه فیلمه که با دوربين آري‌فلکس روي دست از پشت ميزش بلند شه، بره بسازه و برگرده. میگه دلش تنگه اين سينماست..."

مسعود کیمیایی دیگه تکرار نخواهد شد

بلندشیم یه سینمای شلوغ رو پیدا کنیم و برای فیلم کیمیایی توی صف واستیم

بلند شیم و توی هوای علاقهمندای سینمای کیمیایی نفس بکشیم و برای خودمون تو یه شب لبریز از تهران قدیم نستالژی بسازیم .

 

توی جشنواره برای دیدن فیلم رئیس به همه سپردم که اگه بلیطشو گیر اوردن خبرم کنن.

امیر زنگ زد و گفت بلیط جشنواره رو برای فیلم رئیس داره

سانس10 شب سینما عصر جدید...

خوب یادمه یکشنبه بود جلوی سینما پر بود از خبر نگار و بازیگر و کلی ادم فیلمدوست.

ما که بلیط داشتیم رفتیم تو ولی دوست داشتم مثل مالیخولی ها توی صف وایسمُ لذتشو ببرم .

ولی از ترس اینکه بلیط گیرم نیاد رفتیم تو.

فیلم به جشنواره نرسیده بود  و ما فیلم  روز سوم محمد حسین  لطیفی رو دیدیم و تا آخر شب به عشق کیمیایی کلی تو کوچه های شب تهران راه رفتیم...

 

الان کلی خوشحالم که فیلم رو ندیدم و میتونم برم توی صف وایسم و هم قدم سانت به سانت توی ازدحام جمعیت برم توی سینما و سانت به سانت به فیلم کیمیایی نزدیک بشم

اروم اروم به کارگردان خاطره ساز تهران نزدیک بشم و همه بدی ها رو بزارم پشت در سینما.

کیمیایی جزئی از کوچه های این شهره از در رو دیواراش,تاریخش , لوتی گری ها و نامردیهاش و ...

کیمیایی پیامبر نسلی معترضِ ماست .

 

 

بخشي از فيلمنامه«رئيس

 سکانس سينما رکس

 

فصل چهل‌وهفتم: روز. خارجي. خيابان لاله‌زار.

 

لاله‌زار تعطيل است. يك دسته اركستر ارتشي آهنگ غيرمارش مي‌‌زنند. ميان سينما ركس و ايران كه هر دو تعطيلند، ايستاده‌اند. سينما ركس يك پلاكارد پاره‌شده كه فقط بخشي از آن پيداست را در سردر خود دارد. مردم جمعند تقريبا شلوغ است. هيچ كدام از رضاها را نمي‌شود شناخت.

دوربين‌ها، سازها، نوازنده‌ها، دستي‌فروشان و رهگذران را نشان مي‌‌دهد.رضا در ميان جمعيت، كمي دورتر از حلقه مردم، جلو سينما ركس ايستاده است و اركستر آهنگ تك درختي را مي‌‌زند. چشم‌هايش به دنبال رضاي ديگري است. رضا در گوشه‌اي ديگر او را مي‌‌پايد. نگاه به نگاه هم مي‌‌شوند. راز سال‌ها دوري از جواني و نوجواني را در نگاه هم مي‌‌گردند

.

فصل چهل‌وهشتم. روز. داخلي. سينما ركس. پيوسته

 

رضا به داخل سينما ركس مي‌‌رود. سرهنگ، تنها داخل راهروي نيمه‌تاريك مي‌‌شود. به مردي كه سرايدار است چيزي را نشان مي‌‌دهد و چيزي مي‌‌گويد و وارد مي‌‌شود. ويترين‌هاي خالي، آينه‌هاي شكسته، نيمكت‌هاي چوبي انتظار كه خاك، سفيدشان كرده. سكوت. سرهنگ با دستمال جاري يك نفر. سپس دو نفر را روي نيمكت تميز مي‌‌‌كند و مي‌‌نشيند.

 صداي پا مي‌‌آيد. رضا مي‌‌آيد. رضا آمده نابه‌كار. نگاه به رضاي پاك مي‌‌كند. در دست رضاي آمده يك كيسه پلاستيكي كوچك است. مي‌‌آيد كنار سرهنگ مي‌‌نشيند. دست در كيسه مي‌‌كند. دو ساندويچ و دو نوشابه در مي‌‌آورد. قسمت مي‌‌كند. قسمت خودش را برمي‌دارد.

شروع مي‌‌كند به خوردن ساندويچ و نوشابه – و اطراف را – تخريب‌شدگي سينما را نگاه مي‌‌كند، سرهنگ ساندويچ را نمي‌خورد، نوشابه را سر مي‌‌كشد. سرهنگ نگاه به رضا مي‌‌كند. رضا چشم خيس كرده، رضا متوجه مي‌‌شود.

رضا:

برا تو نيس... براي اين سينماست. منم هم

گرسنمه، هم.. ساندويچ و سينما...

سرهنگ :

پير شدي.

رضا:

خوبه كه جام نيستي. اگه بودي. فقط استخونات

مونده بود.

سرهنگ :

فرشته رو پيدا كردي؟

رضا نگاه به ساندويچ نيمه‌خورده و ديوار گچ‌كاري ريخته سينما، مي‌‌كند و مي‌‌گويد:

رضا:

رفتم برا پيدا كردنش. ديدمش... يه خوده زودتر

از اينكه بكشمش. ديدم هنوز دوسش دارم.

جاي سالم تو دستاش نيست. سوزنستان شده.

توچي... نرگس.

سرهنگ درهم مي‌‌شود.

سرهنگ :

مگه مي‌‌شه جاي نرگس يكي ديگه بياد. رفت

وجورن مارم برد. خصوصيش نكن... مي‌‌خوام

بهت دستبند بزنم.

نگاه بهم دارند. (موسيقي مي‌‌آيد) رضا ميان شوخي و جدي سرهنگ مانده است. سرهنگ آرام است.

رضا:

وقتي گفتني جان هودياك و برت لنسكتر، خودمو نبخشيدم كه دير فهميدم... قرارمون جاي هميشگي...چهارشنبه‌ها... تو همين دالون بود... انتظار. ضيافتمون شروع مي‌‌شد. هنوز طعمي به طعم اون روزا و فيلم‌ها و بچگي‌اش نكشيدم. آدم هرچي تنها‌تر مي‌‌شه... بيشتر با بچه‌گياش زندگي مي‌‌كنه. اگه از اون فيلما فقط يه حرف... ياد گرفته باشيم، هيچ وقت نمي‌خواستيم... آدم بده باشيم... من... پسرمو... سيارو مي‌‌خوام.

سرهنگ :

مي‌‌خواي چه كار كني؟ پروندتو چيكار مي‌‌كني؟

رضا:

نيومدم... تو رو تو دردسر بندازم. اينو... مي‌‌دونم كه دردسرم مال خودمه... باختش مال من، بردش... غير از اين بود... بهت قول داده بودم اين دو تا مچم مال دستبند تو.... سرهنگ نگاه به چشم‌هاي رضا مي‌‌كند. صداي موسيقي اركستر سازهاي بادي ارتش مي‌‌آيد.

سرهنگ :

باورت مي‌‌كنم... مث جوونيا... بچگيا... اما تو دردسري... تا يه جايي مي‌‌تونم... پات وايسم... از يه جايي به بعد... طنابتو مي‌‌كشم.

رضا:

پشيمونم ...پاتو باز كردم تو هچلم...

سرهنگ :

من خودم دنبال كارت بودم... آدرستو... تو خفا پيدا كردم و برات سه تا نامه دادم. من خودم بهت گفتم... برگرد... سيامك داره... قبر خودشو مي‌‌كنه...

باهات هستم...

هر دو بلند مي‌‌شوند. در سالن خراب و مخروبه سينما ركس به سمت دري كه روشنايي از آن به داخل ريخته. مي‌‌روند. (هر دو تنها... شكل فيلم‌هاي قديمي بروند) صداي موسيقي مي‌‌آيد. مردم جمع شده‌اند. به قوت رفتن در راهرو رضا مي‌‌گويد:

رضا:

شام امشب خونه من.... من كه خونه ندارم. آپارتمان فرشته (سكوت) اگه بهم اعتماد داري... بيا...

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:52  توسط سیما و یوحنا  | 

 

"کیمبادا"

فیلمی که " مارلون براندو " نقش یه استعمار گر پرتغالی رو بازی میکنه که آدم ازش خوشش می یاد و    "انیو موریکونه" آهنگشو ساخته .

فیلم ماجرای استعمارگری دول اروپایی در آمریکای جنوبیه.

یه انقلابی بومی توش بازی میکنه به اسم "خوزه مورالس" که در آخرین لحظات زندگیش به سربازی که اونو به زندان می بره می گه : گوش کن پسر جون " آزادی چیزی نیست که بهت بدن . آزادی چیزیه که نتونن ازت بگیرن" .

این روزا این جمله همش تو مخمه...

معنی   آزادی     واقعاً تو کجای زندگی ما محقق شده !!!

- دبیرستان !!! که باید لباسای مارک دار نمی پوشیدیم  یا اگه از گرما تبدیل به کربن می شدیم نمی بایست تی شرت استین کوتاه می پوشیدیم

- دانشگاه !!!  که اگه موتو بلند می کردی یا با فلان دختر توی سرویس کنار هم میشستی فردا باید میرفتی انجمن کوفت و زهر مار

- یا حالا تو خیابونا !!! ،  که حالو روزمون مشخصه....

شاید این قوانینیه که همه ی ما باید رعایتشون می کردیم و یادمون رفته.قوانین که حتی تا سال 60 یعنی دو سال بعد از انقلابی که پدرانمون کردن هنوز وجود نداشت و نمی دونم یه دفعه از کجا سر در اورد . قوانینی که وقتی خر آقایون از پل رد میشه یادشون می افته .وقتی رای می خوان اصلا جیکشون در نمی یاد ولی وقتی رای اوردن همشون رگ غیرتشون روسری دخترایی رو میگیره که نه پول ماشین خریدن دارن نه خارج رفتن و تفریحشون پیاده روهای همین سرزمینِ کوفتیه با تاریخ بدرد نخوره چندین ساله ی قبل و بعد از اسلامش.

 

 

 

گاهی وقتا فکر میکنم کاش مثل آمریکا تاریخ کشورم چند  سال بیشتر نداشت ولی الان میتونستم دست خواهرو مادرمو بگیرم و با آرامش ببرم دور کشورم و این تاریخ چند  ساله رو بهشون نشون بدم .

فکر میکردم ، جونیمو دارم توی چه کشوری میگذرونم !!!

 

 

حتی تاجیکستان هم اونقدر ازادی به جوناش می ده که یه جایی مثل دیسکو باشه و اونا هیجان خودشونو خالی کنن. مشکل من جایی واسه قر دادن نیست .چیزی مثل احترام به کرامت انسانی این جا وجود نداره ، من ساحل هاوایی رو نمی خوام ، من محله های تایلند رو نمگم    .  ولی دوست دارم  وقتی  با  دوست دخترم می رم قهوه خونه ی سنتی سرم رو پایین نندازم که براش فقط آب معدنی میتونم سفارش بدم . فکر کن یکی بهت بگه تفریحت اینه که با من بیای بیرون و من هر قلطی که خواستم بکنم ولی تو مثل چوب با من بیای و تازه فقط حق داشته باشی آب معدنی بخوری ، تازه باید بگی خدا رو شکر که منو به جایی راه دادن که توش میشه فقط ، فقط ، فقط ، فقط ،  مٌرد.

نمایشگاه کتاب که رفتم این عکسو گرفتم :

آدمای ریزه اون پایینو ببینید

حالا اشل این عکسو به هم میزنیم

من میشم خدا و اون جا قسمتی از کره زمینه

اره خدا مارواز اون بالا این طوری میبینه : آداماي کوچیکی که در یه مسجد بزرگ زندگی میکنن.مسجد بزرگی به اسم ایران.

ولی من نمی خوام کوچیک بمونم .

ادم کوچیکی که باید تو این مسجد از قوانین شل کن سفت کنِ رایج در اینگونه جوامع پیروی کنه.

خدایا من میخوام کوچیک باشم .

پس با تمام قوای 3 گانه و 4 گانه و 5گانم به تمام این قوانین احمقانه دهن کجی میکنم . تا کسی نتونه جفت پا بره روی آزادیهام .

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:18  توسط سیما و یوحنا  | 


1- یه اس ام اس
یک هفته اقامت در بهترین هتلهای ایران
کباب مخصوص
تصویر شما در تلوزیونهای جهان
لباسهای شیک
بلیط لندن
همراه ده ها جایزه ی دیگر
و امکان دیدار با رئیس جمهور
فقط
کافیست به ایران تجاوز کنید...

2- یه ماجرای واقعی ولی با نمکتر
یه نفر  سفیر کشور ؟ به دست ارتش کشور !  به جرم جاسوسی باز داشت میشود
چند ماه بعد 15 نفر (یک عدد بانو به همراه 14 نفر همراه) از ملولوانان کشور ! به دست نیروهای کشور ؟ دستگیر میشوند
همه ی 15 ملوان به اشتباه خود اعتراف میکنن
کشور ! سفیر کشور ؟ را ناگهان و از روی رضای باری تعالی آزاد میکند
کشور ؟ هم همه آن 14 نفر بعلاوه همراهشون رو،  با مهربانی و یادمان نرود که از روی رضای باری تعالی آزاد میکند
....
 حالا همه در خانه های خود هستند و خداوند هم راضی
....
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : مارا شکنجه کردند.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده  : مرا بیشتر شکنجه کردند.
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : به ما گفتند 7 سال زندانی میشوید.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده: به من گفتن 8 سال زندانی میشوی.
 چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : به ما حتی اجازه ندادند با مطبوعات صحبت کنیم.
 چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده: به من حتی اجازه ندادند دستشویی بروم.
 چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : (البته در این مورد فکر کنم بیشتر همون زنه): به من تجاوز کردند.
 چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده ‘ در حالی که چند نفر او را به پشت میکرفن هل می دادند :فقط سکوت میکند         و   سرخ میشود...
یک سوال :
چرا کشور ؟ همیشه از کشور ! چند دقیقه عقب است ؟

+ نوشته شده در  ساعت 21:36  توسط سیما و یوحنا  |